به قبرستان گذر کردم کم و بیش بدیدم قبر دولتمند و درویش
نه درویش بی کفن در خاک خفته نه دولتمند برد از یک کفن بیش
 گویند که عشق را بکن درمانی زان پیش که در علاج آن درمانی
ما چاره درد عشق دانیم و لیک صبر است علاج عشق و آن در ما ، نی
 بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود پسته بی مغز چون لب وا کند رسوا شود
 با سر زلف تو مجموع پریشانی من کو مجالی که یکایک همه تقریر کنم
آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم
 تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک چشم و سزاست که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم
 تا نگذری از جمع به فردی نرسی تا نگذری از خویش به مردی نرسی
تا در ره دوست بی سر و پا نشوی بی درد بمانی و به دردی نرسی
 آسوده کسی که در کم و بیشی نیست در بند توانگری و درویشی نیست
فارغ ز غم جهان و از خلق جهان با خویشتنش به ذره خویشی نیست
 یک چند به کودکی به استاد شدیم یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
 اگر غم را چو آتش دود بودی جهان تاریک بودی ، جاودانه
در این گیتی سراسر گر بگردی خردمندی نیابی ، شادمانه
 سر سبزترین بهار تقدیم تو باد آوای خوش هزار تقدیم تو باد
گویند که لحظه ایست روئیدن عشق آن لحظه هزاران بار تقدیم تو باد
 نیم نانی گر خورد مرد خدا بذل درویشان کند نیمی دگر
ملک اقلیمی بگیرد پادشاه همچنان در بند اقلیمی دگر
دل زتن بردی و در جانی هنوز دردها دادی و درمانی هنوز

از گریه سوختیم و تو آهی نمی کنی در آب و آتشیم و نگاهی نمی کنی
 در عمل کوش و هر چه خواهی پوش تاج بر سر نه و علم بر دوش
زاهدی در پلاس پوشی نیست زاهد پاک باش و اطلس پوش

همچنان در فکر آن هستم که گفت پیلبانی بر لب دریای نیل
زیر پایت گر ندانی حال مور همچو حال توست زیر پای پیل

گر تو باشی می توان صد سال بی جان زیستن
بی تو گر صد جان بود یک لحظه نتوان زیستن

نامرادی در جهان باید ز شمع آموختن سوختن خود را و بزم دیگران افروختن

خوشتر از دوران عشق ایام نیست بامداد عاشقان را شام نیست |